حکایت (غرور)

در دوران گذشته دو برادر یکی به نام «ضیاء» و دیگری به نام «تاج» در شهر بلخ زندگی می کردند. ضیاء مردی بلندبالا و با این حال بذله گو، نکته سنج و خوش اخلاق که واعظ شهر هم بود. در عوض، برادرش تاج قدی بسیار کوتاه داشت، ولی از علم بالایی بهره می برد، به گونه ای که ملقب به شیخ الاسلام بود. به همین سبب به برادرش به دیده حقارت می نگریست. حتی از وجود او خجالت می کشید. روزی ضیاء به مجلس برادرش تاج که پر از شخصیت های بزرگ بود وارد شد، ولی غرور علمی تاج مانع از آن شد که به احترام برادرش بایستد. ازاین رو، نیم خیز شد، به سرعت نشست. وقتی ضیاء از برادرش آن حرکت ناپسند را دید، با کنایه ای که حکایت از نکته سنجی او داشت، فی البداهه به مزاح گفت: «چون خیلی بلند قامتی، برای ثواب، کمی هم از آن قامت سروت بدزد».

/ 3 نظر / 24 بازدید
فرزند پارس

وبلاگ زیبایی دارید به وبلاگ من هم تشریف بیاورید متشکر میشم نظرات پر مهرتون رو میبینم امیدوارم موفق وسربلند باشید

چوپان

جالب بود. ازین قامتهای رعنا من یکی زیاد دارم.

حسین ناژفر

سعید جان سلام ممنون از حضور شما ، حکایت زیبا و پرمعنایی بود ، ای کاش همه از چنین حکایتی درس بگیرم و باد غرور و نخوت از سر بدر کنیم ، موفق باشی و توانا. مخلص شما حسین ناژفر[گل]